و با تو از شب های سرد بی کسی می گویم
از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،
در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم
نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن
آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم
سر به سوی آسمان می کنم،
معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،
پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،
به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،
گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته
نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،
هوای پریدن به سرم زده،
ندایی در من نجوا می کند،
باور کن فردا خواهد آمد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 21:57  توسط ستایش
|
وقتي تصور ميکنم که عاشقانه بر سجاده ابر به نماز مينشيني، به وجد ميآيم و دوست دارم که همه وجودم را نثارت کنم. کاش مي دانستم در قنوت نمازت چه خبر است.
راستش را بخواهي براي درمان بي قراريهايم تجويز شده که چلهنشين نگاه معصوم تو باشم و امروز چهلمين روزي است که در مسجد چشمانت اعتکاف کردهام.
از تو چه پنهان که ديشب را تا صبح ذکر نام تو را بر لب داشتم و با همه توانم تو را صدا ميکردم. حالا که قرار است گذارت بهاين طرفها بيفتد ، تنها براي زخم دلم مرهميبياور. همين!
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّکَ الْفَرَج
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 8:38  توسط ستایش
بگذار تا اعتراف کنم که اگر به اندازهي جرعهاي عاشقت بوديم ميآمدي.
نيستيم که نميآيي .
حکومت عشق در مملکتي برپا ميشود که مردمش عاشق باشند،
آري ما فقط عاشقي را «شعار» دادهايم و بس .
مهربانا ! مگذار تسبيح نگاهمان از فرط جدايي دانه دانه شود . . .
آقا جان باور كن اعتبارم(نفس) داره تموم میشه
بهم زنگ بزن آقا جان ! ! !
* يادمان باشد زنده بودن را به بيداري بگذرانيم چرا كه زماني
دراز به اجبار خواهيم خفت *
از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه ديگر...
همينجا... کنار خرابه دل...
آقا جان بدون تعارف ميگيم :
اين دل اگر کم است بگو سر بياورم
يا امر کن که يک دل ديگر بياورم
مولا خلاصه عرض کنم دوست دارمت
ديگر نشد عبارت بهتر بياورم
اينم شعر آخر من كه دلمون به همين خوشه :
صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننویسند جوابیست
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:34  توسط ستایش

دوباره جمعه است و دوباره انتظار دیدار تو بی صبر می کند هر چه صبور است.
آقا جان مگر این همه انتظار و اشک کار ساز نشد؟
آخر دیگر چیزی مانده که مانع از ظهور شود؟
خود دعایی کن تا آن شویم که لیاقت دیدار تو برایمان رقم بخورد ،
دعا کن آمدنت میسّر شود که دیگر جمله هایم تاب فراق ندارند و
بغض هایم تاب سکوت.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 10:31  توسط ستایش
|
اشك ناب
امروز صداي گريههاي مرا آسمان شنيد
و با من همراه شد
آنقدر گريه ميكنيم
تا چشمهايمان پاك شود از اشك نابمان
چه زيبا ميشود
فردا ديگر چشم از همه چيز خواهيم شست
و مينگريم به تو، با چشم دل؛
فردا ديگر عشق، نوازشگر گيسوان بي تابمان خواهد شد
و اشك شادي مهمان گونههايمان
و لبخند قرين لبهاي دعا گويمان
فردا جمعه است، جمعه خوشبو
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 12:3  توسط ستایش
|
ميترسم تونباشي و اشك هاي غريبانه تو باشد كه از آسمان بر صورت روزگار فرو ميچكد.
وقتي تو نيستي باران تمام اشك هاي دلتنگ را همنوا با خويش جاري ميكند و بغض ها را ميشكند.
وقتي تو نيستي باران همان نبودن توست كه قطره قطره گريه ميشود در جاي جاي زندگيم.
باران را بي تو نميخواهم وقتي كه نميدانم تو در كجاي زمين بر خطاهاي من اشك ميريزي.
و گناهان مرا دلنگراني
باران را بي تو نميخواهم كه باران اشك توست براي شستن زمين از تمام بدي ها و زشتي ها
من اشك تو را نميخواهم ،طاقت ندارم ، وقتي تو نيستي باران را نميخواهم حتي اگر زيباترين و زلالترين باشد
تو بايد بيايي تا باران به اصالت خويش بازگردد ، تو بايد باشي تا باران به مژده آسماني بدل شود و اميد را زمزمه كند
تو بايد باشي كه در ميان باران ، چشمان مهربانت را به هر سو بدوزي و رنگين كمان شادي را در ميان باران رحمت پروردگارت پديدار سازي.
تو بايد باشي تا باران تمام وسعت خاك را سيراب كند وگرنه دور از تو هيچ سيلابي تشنگي هاي زمين را اقامه نخواهد كرد .
بيا تا باران ببارد
باران رحمت . . .
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:17  توسط ستایش
کي مي آيي که کران تا بيکران دلم را برايت چراغاني کنم و چشمانم را فرش قدومت نمايم؟
بيا که بهار دلم بيصبرانه مشتاق آمدن توست و قلبم جويبار اشکهايي که هر روز و شب براي فراق تو ريخته ميشوند....
ياس سفيدم!
بيا که با ظهورت آيه "والنهار اذا تجلي" تأويل گردد....
بيا که چشمه سار وجودم سخت خشکيده و فرياد العطش برآورده،
بيا تا از نرگس چشمانت عطري براي سجادهام بگيرم....
بيا و مرا زائر شهر قاصدکها کن، بيا....
نویسنده:گناهکار
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 13:37  توسط ستایش
|
اي قامت نوراني
دلها همه بي تاب است چشمان همه باراني
اما ده هزار افسوس، سيماي تو پنهاني
شب، با تو نميپاشد مهتاب نگاهش را
خورشيد، خجل از تو، اي قامت نوراني
شاهنشه اين هستي از كلم خبر ميداد
وقتي كه تو رفتي تا دور از نگرش ماني
روزي كه شقايقها، بي تو به سفر رفتند
افسوس نبودي تا درد دلشان داني
وقتي تو نباشي باز اين واقعهها پيداست
قرآن نوك پيكان و پيراهن عثماني
يعقوب تو گشتيم و دل با همه طاقت گفت
روزي ز سفر آيد، آن يوسف كنعاني
وقتي كه بيايي تو، ديگر نبود اين سان
درياي دل عشاق، ناساكن و طوفاني
آن گه كه زمين از ننگ، از كينه لبالب شد
از مشرق خوبيها، تنها تو نماياني
گر چهره عيان كردي، تنها به تو ميگويم
اين هستي ناقابل تنها به تو ارزاني
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 11:57  توسط ستایش
این متن ادبی زیبا را یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ با نام (گناهکار) برامون ارسال کردند.
ازشون ممنون و قدر دانیم .
باغبانی به بزرگی تو را میطلبد......
در جسمی به وسعت محدودیت در میان هدیه ای بی نهایت از خالق، که به بی ارزشی خاری بروی گلی سرخ گون و سرخ نوش است حبس شده ایم
قفسی به وسعت ذهن و کوچکی فنا شدن
آنجایی که همچون بت کده ای میپرستیم و از زیارتش سیر نمیشویم
آن یادگار فراموش شده ذهن
در دور دست خیال، لوحی زرین در میان پاکی سروده های تنهاییش را در دل زمزمه میکند و آه میکشد
آنجایی که رد پاهای متصل به هم، آواز سرگردانی ما را بر گوش عالم همچو گوشواره ای بدلی آویزان می کند
خفته گانی بسیار که چشمانی باز در سر دارند و کور دل اند
میگویم از آن امید
میگویم از آن چشمه فطرت که آب پاکی را در میان وجودم روان میسازد
تویی که آرامش وجودی و آرامتر از وجودم
مینویسم تا که بدانی آن پنجره دل. به دور دست فاصله مینگرد
آن منتظر . خسته از در آغوش گرفتن سراب
آنکه در دل عشق تو و در سر سری به زیر دارد و شرمیگن است
بگذار نگویم ثانیه ها با تو و بدون دیدنت پرپر شدند
بگذار نگویم تو در من و من در کجا بودم
بگذار نگویم امانتت را در میان مرداب امیالم غسل میدادم
بگذار نگویم سالیان کوتاه و عمری دراز عشق را در میان غفلت به زنجیر آویختم و از فراقش به بی خیالی پناه بردم
ای که در میان کابوس هر شب این دل خسته ام ظهور میکنی و لالایی از جنس آرامش برایم می سرایی
بدانکه در دل نیتی جوانه زده که باغبانی به بزرگی تو را میطلبد که حاصلش درختی از جنس نور و سایه ای به وسعت آرامش و میوه ای به شیرینی لقاء الله باشد .
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22:12  توسط ستایش
|
تا حالا به مرگ فكر كردين ؟
به بعد از مرگ چه طور؟
پاييز دو سال پيش با سايت ايران اهدا آشنا شدم .
ثبت نام كردم و چند ماه بعد كارتش اومد درب منزلمون.
وقتی به جملهی "مایلم اعضای بدنم را در زمان مرگم اهداء
کنم، باشد که ادامه زندگی اجزای وجودم، نجات بخش زندگی
دیگری باشد" روی کارت نگاه میکنم یه حس آرامشی پیدا میکنم.
میدونم اگه تمام عمرم رو بیهوده زندگی کردم شاید بتونم بعد از مرگم
کمی مفید باشم. میدونم شاید خدا خواست ویکی از اعضای بدنم
در این جهان فانی نقشی از من برجای بگذاره، سهمی از زندگی
کسی باشه و یادی از زندگی گذشته ام.
* براي ثبت نام روي لينك هاي زير كليك كنيد *
» صفحه ثبت نام ايران اهدا
دوست دارم نظرتون درباره اين مطلب و اين كار بدونم !
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 15:34  توسط ستایش
|